لیوان را همین امروز زمین بگذار......

استاد در شروع کلاس درس لیوان آبی را در دست گرفت و بالا در دید

همگان قرار داد و رو به همه پرسید، وزن این لیوان چقدر است؟

هر کسی وزنی را گفت.

استاد سوال کرد اگر من این لیوان را چند دقیقه نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

دانشجویان گفتند هیچ.

استاد پرسید اگر این لیوان را یک ساعت نگه دارم چه؟

یکی از بچه ها گفت دستتان خسته می شود.

استادمجددا پرسید اگر این لیوان را ۲۴ ساعت در دست نگه دارم چه می شود؟

یکی از دانشجویان با پوزخند گفت، استاد دستتان خشک شده و عضلاتتان

خشک تر و خون در رگتان خشک شده و سریعا باید برای قطع دستتان به

بیمارستان مراجعه کنید پس لیوان را زمین بگذارید.

همه ی بچه ها خندیدند.

استاد گفت دقیقا مشکلات زندگی هم مثل این است اگر آنها را چنددقیقه

 در ذهنتان نگه دارید مشکلی ندارد، اگر مدت طولانی نگه دارید و به آنها

فکر کنید فکرتان به درد می آید. و اگر بیشتر از این نگه دارید فکرتان فلج

 میشود و دیگر قادر به انجام کاری نمی توانید باشید. فکر کردن به مشکلات

 زندگی مهم است اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب

آنها را زمین بگذارید به این ترتیب فکرتان تحت فشار قرار نمی گیرد و هر روز

سرحال تر و شاد و قوی از خواب بیدار میشوید. 

دوست من یادت باشه که

 لیوان را همین امروز زمین بگذار، زندگی همین است.

حکایت دلبستن.....

یادت هست که گفتی: دوستت دارم.

سرم و پایین انداختم و گفتم:نظر لطفته.

سرم و بالا آوردی و تو چشام نگاه کردی و گفتی:نظر لطفم نیست...نظر دلمه...

تکرار اون نگاه نافذ...اون جمله که هیچ وقت برام تکراری نمی شه باعث شد دل منم

صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه که بهت بگم:

منم دوست دارم.

مگه نگفته بودی "دوست دارم"؟

مگه"دوست نداشتم"؟

پس چرا حالا

تنها هم آغوش من یاد توست

یکی از ما دوتا دروغ می گفت...

ولی هنوز هم همانقدر برایم عزیز هستی که نمی تونم تهمت این دروغگویی رو به تو

بزنم...

آری من دروغ می گفتم...!

دروغی به وسعت بی تو ماندن هایم...!

من دوست نداشتم!

من دیوانه وار عاشقت بودم...!

من تو را با ذره ذره وجودم می پرستیدم...!

                              بایدکسی راپیداکنم که دوستم داشته باشد

...عشق هم نمی خواهم اصلا

...فقط دوستم داشته باشد

انقدرکه یکی ازاین شبهای لعنتی اغوشش رابرای من ویک دنیاخستگی ام بگشاید

....هیچ نگوید

هیچ نپرسد فقط مرادراغوش بگیرد

!بعدهمانجابمیرم

...تانبینم روزهای اینده را...

روزهایی که دیگردوستم ندارد

دیگرمرادراغوش نمیگیرد!

روزهایی که عاشق دیگری می شود

هماناکاری که بایدهنگامی که دراغوش توبودم می کردم

.باید میمردم همان موقع که عاشقم بودی

عشق

دٍلــــــــــــــــــــ   تَــــــــــــــــــــنگیــــــــــــــــــ ...؟ حاضــــــــــــــــــــــر

غَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...؟ حاضــــــــــــــــــــــر

دَرد.....................................................؟ حاضـــــــــــــــــــــــر

دوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...؟ حاضـــــــــــــــــــــــر

عِــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــق...؟ بــــــــــــــــلند تـــــــــر میخوانمــــــــــ   عـــــــــشق...؟

غیبتــــــــــــ   هـــــــــــــــــــــــــایشـــــــــ    از حَـــــــــــد   مجــــــــاز   بیشتر   شدهــــــــــ-

با اینکهـــــــــ   نمیشود    امّـــــــــــــا    اخراجــــــــــــــــــش میکنمــــــــــــــ


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

شکلات.........

من یه شکلات گذاشتم توی دستش... اون یه شکلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا کردم... سرش رو بالا کرد...

دید که منو می شناسه... خندیدم... گفت دوستیم؟... گفتم دوست دوست... گفت تا کجا؟... گفتم دوستی که تا نداره... گفت تا مرگ!... خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت باشه، تا بعد از مرگ!......

گفتم نه، نه، نه! تا نداره... گفت قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم...

خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بذار... اصلا ً یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا... امّا من اصلا ً تا نمی ذارم... نگاهم کرد... نگاهش کردم... باور نمی کرد... می دونستم... اون می خواست حتما ً دوستی مون تا داشته باشه...

دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم... گفتم باشه، تو بذار... گفت شکلات... هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو، یکی مال من... باشه؟... گفتم باشه...

هر بار یه شکلات می ذاشتم توی دستش... اون هم یه شکلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم... یعنی که دوستیم... دوست دوست... من تند شکلاتم رو باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم... می گفت شکمو! تو دوست شکموئی هستی!...

و شکلاتش رو می ذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ... می گفتم بخورش! ... می گفت تموم میشه... می خوام تموم نشه... برای همیشه بمونه... صندوقش پُر از شکلات شده بود... هیچکدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...

گفتم اگه یه روز شکلاتهات رو مورچه ها بخورن یا کرمها، اون وقت چیکار می کنی؟... گفت مواظبشون هستم... می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم... و من شکلات می ذاشتم توی دهنم و می گفتم نه، نه! تا نداره... دوستی که تا نداره...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شدم... من همۀ شکلاتها رو خوردم.... اون همۀ شکلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب که خداحافظی کنه... می خواد بره.... بره اون دور دورها... میگه میرم، امّا زود بر می گردم...

من می دونم، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شکلات به من بده... من یادم نرفت... یه شکلات گذاشتم کف دستش... گفتم این برای خوردن... یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش... گفتم این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت... یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش... هر دو رو خورد...

خندیدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همۀ شکلاتهام رو خوردم... امّا اون هیچکدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پُر از شکلات نخورده چیکار می کنه؟!